![]() |
![]() |
|
| ادبی |
|
ما در درون سینه هوایی نهفته ایم بر باد اگر رود دل ما زان هوا رود |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 20:59 توسط مهدی جعفری |
|
|
من فکر می کنم گاهی به خاطر کلمات یک شعر باید ودکا ریخت روی سطر باید بی وقفه گریه کرد ، چیزی نوشت . بارها دیده ای شاید ، نه ندیده ای انگار ، ای یار ! که پرنده های مرده – پرنده های پوسیده پر گرفتند با پیاله ای از پگاه ِ باغ پرتقال پیرهن ات و بارها شاید شنیده ای که گرازان هم تبار ، ای یار ! در خضاب خزان تو رفتند ویران الکلی که ماه منتشر می کند در یاد رفتند و رفت دریا را به جزر برد لبان حباب را به کشف کف نهنگ مست در نهایت مطلب های موج آب فعل و فوّاره ریخت ستاره و سنجاق و هم راه کلمات ِ شهید یک شعر خواب شد خراب شد تا سرحد ّ جنون مد گرفت مــاهی مرغ مرغابی لک لک... سطر از دست ام افتاد توی شعر می ریزد و در شقیقه ی شعرم کارد می کارد فراق اما عروق دروغ را گشادگی می دهد دشنام لحظه های چوب را به ارّه خواهد برد به ساحت سمباده و میخ می دواند لحظه های خوب را ... ای کارد ! ای معشوق شقاوت ! دستان شلیک ات را به من می دهی قزل آلای لبان ام را به خون " استخر " استخر خون خواهی ریخت ؟ می خواهم از تو پرتابیدن بگیرم و در قبال دشنام یار لبان و زبان معیارم را به ضرب چند گلوله – بوسه مضروب کنم تا در ادامه اگر گاهی گریه ام گرفت تنها به خاطر آستین های یتیم دست ام باشد که دوست دار ودکای اشک و چشم من اند . ... آخ کلمه ها با من گفتند که دل تنگی چه قدر ودکاست چه قدر سکر آور است چه قدر سکر آور اید ای کارد های در کالبد که من فکر کردم باید به خاطر این جور چیزها باشد اگر گاهی ودکا می خورم می ریزم توی شعر روی سطر کلمه مست می کند من مست می کند و قطره قطره می گریم بله ، به خاطر این جور چیزها ست دروغ نگفته باشم به خاطر این روزها که تو نیستی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 22:32 توسط مهدی جعفری |
|
|
گورستان پرلاشز
کنار رود سن |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 12:14 توسط مهدی جعفری |
|
برای خواندن این شعر ، کوش ِ . ووُ . سوق . ل ُ . دو * آخ ! لب خند کو چک ام ، دوام بیار ! نمیر ! بگذار دست کم این جا درست همین جا برای ما هم اشک معجزه ی بزرگی باشد گریه آرزویی ! آدم این جا دیدن بدون ساتور خندیدن ، خنده ی زخم حتّا بدون چاقو با کارد تنها کندن اش می گیرد و وسوسه می شود با یک عدد پیاز و یک قبضه چاقوی دسته استخوانی زیر این همه پلک و پیرهن معجزه کند. بد نیست که از این بد تر نیست می ترسی امنیت ام را به نگرانی های معشوق مرس بزنند ؟ روی جهان گونه هاش سانسور کنند بوسه های نوشته و نا نوشته ام ! هی لب خند تلخ ! به افتخارات تاریخی ام که روی رف هم جا می گیرد بخنــــد ! این جا که جرم نیستی تو چریک نیستی . یک عمر نخندیدی و دیدی که هزار موزه ی لوور در سینه ام دل ام کشتند . دیدی ، چرا ندیده باشی ؟ که از اتاق ام ، از حیاط کوچک ام راضی بودم اما به مادرم ( حتّا به مادرم ) یاد دادند چه طور فضای خانه را نستالژیک کند . برگرد لب خند ِ بی هوده ام ! انحنا بگیر از این همه پل پل های معلق روی رود سن و کناره هاش ! و مرا و آن همه را انکار کن و بمان ! هوایی ام کن به شیر جه زدن ... به پریدن .... به مرگ خندیدن ... و به جیب های بی سن و سال و سنت من اصلن نگاه نکن نه نگاه نکن به آفتاب وطن که تاریک است . ( حتّا یک لامپ 100 هم که نیست خدا ! جغدم کن در سایه روشن پیرهن اش حسرت تن اش اطلسی های باغ چه ی دامن اش و فوّاره ی خون در گونه هاش تا کارهای بد- بد انجام ندهم . بگذار برای یک لحظه هم که شده راحت راه بروم آواره پرسه بزنم به خیابان های جهان ! و از دل تنگی یار مستی ها بکنم . گل دسته های بی قمری گل دسته های مساجد جهان در من به کشف کشاله ای بی قرار اند ( خیلی بی قرار ) ایفل! بلند شو برای تمام دختران پاریس اذان بگو بلند شو الله اکبر بگو الله اکبــــــــــــر ! بگو حالا به تو نگاه بکنم یا به تو نگاه کنم یا به تو نگاه بکنم ! به او نگاه کنم یا به او نگاه کنم یا به آن ها ... نمی دانم انگار به تر است که برگردم با سوغاتی از لب خند ! و بروم پیش پای پنجره ی پاییز پناهنده شوم در چشم هایش . بله من فکر می کنم این طور به تر است : ! Bon jour" " ** دختر " امام زاده " ! دختر لب خند ...... /21 june/ 2006 پاریس مهدی جعفری ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ *در فرانسه یعنی : " به پشت بخوابید " ** " روز به خیر ! "
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 0:13 توسط مهدی جعفری |
|
|
شکل درست شعر کوچه از : علی ی اخگر ــ کوچه من ازاین هم سایه جیغ ها خورده ام مورچه ها شده ام و درست خانه ام را جایی ساخته اند که میدان محمد مختاری خواهد شد هی در می زنند و سراغ می گیرند هی در می زنند و سراغ شعر هی ، هی اندوه من از خیلی عجیب تراست معلوم می شود اتفاق مثل درست افتاده است زن تازه ی هم سایه چادر گل دار می پوشد و فکرمی کند آسفالت باید طعم کوچه ی آب پاشی شده را بدهد هیس می کشد همه جای جهان را تا من صبح ها درادامه خطوط ام حاضر نباشم به سلامت مرداد شک داشته باشم کلماتی حمل کنم که به طرزی هسته یی آلوده اند من لباس می پوشم شاعری می کنم واین هنوزعجیب نیست اندوه من ازخیلی منظم است معلوم می شود که درست مورچه ها شد ه ام تا روی چهره ی خط خطی شده ی تاریخ هم سایه ام را جیغ بکشم من این جا هستم و شاعر را خون فرا گرفته من این جا هستم و هی در می زنند هی هی ... . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 18:34 توسط مهدی جعفری |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 20:58 توسط مهدی جعفری |
|
|
خال هندوی تو کجاست؟ برای " خاطرات محمدعلی عمویی" و شاید برای بهار؛ اغما در اغما می روم کنار آب رکناباد - با- کارد یا کارت زنگ بزنم به تو ، بهار ! و سعی کنم که بگویم : ----- ----- ! اگر مرداد ، بمب باران زخم ام نکند و باقی مانده ی دل ام آخ با باروت های جمادی الاول نسوزد – ماه ، ( ناف خدای من نیست ) ناف تو ست البته شلیک خدا به شقیقه ی شب هایی هم هست که ندارم یا دارم به اشک های مادرم و بلوغ پیرهن ات فکر می کنم به تر باشد محرمانه گریه کنم یا نه نمی دانم فکر کنم به چسب ها ، قیچی ها ، باندها یا فقط به کلینکس های بال دار تو – این جا فید کن تا درست همین جا معلوم شود که در طلب ات ، ببین دوام نمی آورم و بوسه های به سکس – سکسکه های لب ها و مطــلب های رژ روی گلوی من بریده بریده از رزهای باغ بغـل صدای زخم ویولن می آید ویولونی برای ادامه ی اعدام ها انگار کم می آورم خیلی کم می آورم این وقت ها وقتی نمی توانم از قسمتی از قیدهای تو قـِصِر بروم مختوم روز ِ به و به تر نسل پدرم می شوم و به خاطر «خوشه و خسرو» توی شیار جوان شعرت خوشه می کنم تو اصلن فعل کم نمی آوری ، بهار! اگر بیاوری از پایین پاچه های پر پرنده ی اردی بهشت می بری می گذاری توی جیب جمله ها و من که شعرهای پاچه پاره ی بی پرنده و پر دارم بالاخره باید گریه کنم بی چاره جیب جملات من ! خب ، فعلن ، فورا" ، این جا هم فید کن – یا قید کن ، فید کن تا خال لب ام را با چاقو به جهان گونه های تو مرس کنم تا خدای کوچک ات ------- ؛ فید کن که بی سعی به جای این فعل آخری به اندازه ی یک فعل ( و خون که مثل آب رکناباد ) اندازه ی یک فعل ( و خون که مثل آب رکناباد ) یک فعل ( و خون که مثل آب رکناباد ) به تو بگویم : دوست ات ------- ؛ # ا َه ، فید شد . تیر ماه هشتاد و چهار مهدی جعفری |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 20:12 توسط مهدی جعفری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
دی 1386 اسفند 1385 مرداد 1385 فروردین 1385 مهر 1384 |
|
RSS
|